درباره نویسنده
آرمان سعیدی
من نوشتن تو این وبلاگ رو از کلاس اول با کمک پدر و مادرم شروع کردم تا الان که کلاس اول دبیرستان هستم من این وبلاگ رو به عنوان یک دفترچه خاطرات برای خودم ساختم و توی آن برای آینده می نویسم
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • آرمان سعیدی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • معرفی کتاب آلکس رایدر
  • من و دوم راهنمایی
  • جناب اقای محمد رضا نعمت اللهی راد
  • من و کلاس ریاضی اول راهنمایی
  • من برگشتم تا بازم بنویسم
  • كتاب شازده كوچولو
  • و من برگشتم
  • عمه الهام
  • ۱۳۸٥/٥/۱٤
  • ۱۳۸٥/٤/٧
  • ۱۳۸٥/۳/۱٠
  • ۱۳۸٤/۱۱/۱۳
  • ۱۳۸٤/۱۱/۳
  • ۱۳۸٤/۸/٢۸
  • ۱۳۸٤/٧/۱٩
  • ۱۳۸٤/٧/۱٦
  • ۱۳۸٤/٧/۱٤
  • ۱۳۸٤/٦/۱٢
  • ۱۳۸٤/٦/٤
  • ۱۳۸٤/٦/٢
  • ۱۳۸٤/٤/٤
  • ۱۳۸٤/۳/٦
  • ۱۳۸٤/۳/۳
  • ۱۳۸٤/۳/٢
  • ۱۳۸٤/٢/۳٠
  • ۱۳۸٤/٢/۱٤
  • ۱۳۸٤/٢/٦
  • ۱۳۸٤/٢/٥
  • ۱۳۸٤/۱/۱۸
  • ۱۳۸۳/۱٢/۱۳
کلمات کلیدی مطالب
  • دوم راهنمایی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • امرداد ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • خرداد ۸۸
  • دی ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • خرداد ۸٦
  • بهمن ۸٥
  • مهر ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • بهمن ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
دوستان من
  • ده سالگی
  • جناب آقا خره
  • موج پيشرو
  • خاله شهلا
  • عمو حميد فراسو
  • silence
  • عمو اروند
  • سروين
  • خاله سميرا
  • شبنم
  • عمو اسد
  • عمو مميزی
  • شملک
  • اروند
  • خاله نيلوفر
  • سيمرغ در اتش
  • عمو کوروش
  • بارباپاپا
  • عمو پرويز
  • خاله عرفان
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
کدهای اضافی کاربر



بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران


Static ball
Bouncing ball

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد

- من فقط هفت سالم بود -
من نوشتن تو این وبلاگ رو از کلاس اول دبستان شروع کردم
معرفی کتاب آلکس رایدر
نویسنده: آرمان سعیدی - ۱۳۸٩/٥/٢۱

سلام

تابستان امسال تصمیم گرفتم که کتاب های زیادی بخوانم و با خودم چند تا پیشنهاد آوردم .

اگر با تریپ جنایی و بکش بکش حال  میکنید و براتون جذابه یه مجموعه هست با نام های موج مرگ-نقطه سیاه-جزیره ی اسکلتی ضربه عقاب-عقرب-آرک انجل وسرمار نام نویسنده:آنتونی هورویستون که شخصیت اول پسری 14ساله یتیم غافل از اینکه بابا وننه و عمو همه جاسوس های خفن ام آی6 انگلستان بودند وخودش هم بدون اینکه از گذشته یپدر ومادرش چیزی بدونه  با ذات جاسوسیش برای  ام آی6 کارهم میکنه  همه از جمله رییس سازمان میگن که باباومامانش تو حادثه ی هواپیمایی مردند وچیز دیگری هم نمیگن برای دستیابی به هیجان داستان و پی بردن به حقیقت داستان این کتاب ها راتهیه کنید وبخوانید ولی دو نکته:این کتاب هارا به ترتیب بخوانید تاجریان راگم نکنیدو بهتر است آن را از کتابخانه تهیه کنید چون هم صفحات کتاب زیاد است وهم چون مترجم ان مهدی غراچه داغی است قیمت آن زیاد.

 

اگر کتاب جالبی خوانده اید آن را برای من کامنت کنید

نظرات ()



من و دوم راهنمایی
نویسنده: آرمان سعیدی - ۱۳۸٩/۱/٢٦

 

اوضاع بد نیست

درس که نمی خونیم

نمره ها که کم و بیش دور و ور 18 چرخ می زنه

با پول توجیبی هایم کامپیوتر مامانم اینا رو هم ازشون خریدم 

این روزها همش در حال کارهای علمی فوقالعاده هستم

( منظور بازی کامپیوتری است )

یکدفعه فکر بد نکنید من درس می خونم برام حرف در بیارین

 

 

 

 

نظرات ()



جناب اقای محمد رضا نعمت اللهی راد
نویسنده: آرمان سعیدی - ۱۳۸۸/۳/٢٢

 

معلم خوب من جناب اقای محمد رضا نعمت اللهی راد

 

من در این سال تحصیلی معلمی در حد المپیک داشتیم  که معلم کامپیوترمان بود اسمشون رو بگم ؟  بگم؟  نه  بگم؟  اسم ایشون محمد رضا نعمت الهی راد بود.حیف شد که بعد از عید دیگر به کلاسمان نیامد. ولی در مدت بودنش خیلی درس ها به ما داد ساختن   E-mail و خیلی چیز های دیگر که نه تنها من بلکه خیلی از بچه های دیگر ان رابلد نبودند .

البته بگم که درس دادن به ما کار اسونی نیست خودتان قضاوت کنید به 36 تا هیولا که هر کدام  میخواهد بپیچوند وبه سراغ سرچ بروند در حالی که همه داد میزنند با مهربانی درس دادن چقدر سخت است  . جالب ان که ایشان در طی سال یکبار هم سرمان داد نزدند

من این پست خودم را در مورد ایشون نوشتم

تاهم قدردانی از ایشون کرده باشم وهم ایشان را به شما دوستان عزیزم معرفی کرده باشم.

  

ارمان سعیدی
نظرات ()



من و کلاس ریاضی اول راهنمایی
نویسنده: آرمان سعیدی - ۱۳۸٧/۱٠/٢٧

امروز مبصر گرفتن برگه های حضور وغیاب کلاس کناریمون وقتی معلم ریاضیمون آقا ( y ) داشت یه درس پدر در بیار را به زور تو کله ما می کرد در زد وارد کلاس شد بعد در حالی که برگه های حضور و غیاب را از معلممون می گرفت رو به معلم ما کرد و گفت آقا می شه نمره امتحان مرا به من بگین ؟

معلم ریاضی ما در حالی به سمت سه تا از شاگردهای تنبل کلاس که از صد در صد تکالیف درس ریاضی نود و نه درصدش را نیاورده بودند و یک درصد باقیمانده را هم ناقص و غلط نوشته بودند می رفت گفت : تو ریاضیت خوب شده خوب نگاه کن به تعداد کتک هایی که من این بچه ها را می زنم نمره تو به دست می آید

بعد هم شروع به کتک زدن اون سه تا کرد

همه بعد آن شروع کردیم به شمردن

یک // دو // سه // ... //  شانزده  // هفده // هیجده // نوزده

مبصر که نیشش تا بناگوش باز شده بود با التماس روبه معلممان کرد و گفت :

آقا می شه یکی دیگه هم بزنید ؟

 شیطان

 

 

 

 

نظرات ()



من برگشتم تا بازم بنویسم
نویسنده: آرمان سعیدی - ۱۳۸٧/٥/۱۳

امروز امدم که تار عنکبوتهای وبلاگم را پاک کنم وداستان تابستونم را بنویسم .... .  

این تابستون جالب  ترین تابستون عمرم بود

 

درابتدای تابستون یعنی دو روز قبل از امتحان ثلث سوم مدرسه حال مادر بزرگم بد شد و بعد از دو روز بستری بودن در بیمارستان عمل جراحی قلب انجام داد . مادر بزرگم تقریبا یک ماه و نیم در بیمارستان بستری بود

 

 با آنکه در تمام مدت امتحانات، مادر و پدرم بخاطر مادر بزرگم بیمارستان بودند اما خوشبختانه با تلاش خودم امتحانات را به خوبی پشت سر گذاشتم و معدلم  در ثلث سوم 20 شد.

 

بعد از چند روز یعنی 1تیر کلاس استخرم و 10تیر کلاس زبانم شروع شد .

 

کلاس زبانم خیلی فشرده بود نمره ی  فاینالم 83از100شد .

 

بگذریم 20تیر تولدم بود. و کلی کادو گرفتم که جاتون خالی بود

 

حالا هم از تابستونم را راضی ام .راستی امسال میرم راهنمایی برام  دعا کنید.

 

نظرات ()



كتاب شازده كوچولو
نویسنده: آرمان سعیدی - ۱۳۸٦/۳/۱۸

با سلام

 

دلم مي خواست زودتر وبلاگم رو بنويسم .

خدا را شكر امتحاناتم تمام شد . وجوابش 20 خرداد مي آيد.

دعا كنيد 20 شوم.

تازگيها دارم كتاب  شازده كوچولو را ميخوانم.

واقعا كتاب جالبيه.

ولي يك مشكل دارم شب ها دير ميخوابم و روز ها دير ازخواب بيدار ميشم .

مرا از نظراتتون با خبر كنيد

نظرات ()



و من برگشتم
نویسنده: آرمان سعیدی - ۱۳۸٥/۱۱/٢۱

سلام

امروز خانه مادر بزرگم بودم و انجا با پسر دایی ام بازی می کردم

مادر بزرگم من از بابل امده است و در تهران خانه اجاره کرده است تا پیش ما بیشتر بیایید

من به خانه انها رفته بودم و بازی کردم

راستی من چند روز پیش یک ازمون دادم که بسیار سخت بود

یک سری سئوال بود که ربطی به درس ما نداشت یک بخش هم به سئوالهای پیشرفته اختصاص داشت که سئوالهای هوش را در ان بخش می نوشتن

این ازمون کلا هشت صفحه بود و این هشت صفحه را به ما چهل و پنج دقیقه وقت داده بودند تا آزمون را حل کنیم

من در این چند روزه کارنامه ام را هم گرفتم امتحاناتم خوب شد و معدلم

نوزده و هشتاد و یک صدم شد

در پست بعدی کارنامه را هم می گذارم تا شما هم ببینید

و در مورد یک انشاء هم که نوشته ام می نویسم

نظرات ()



عمه الهام
نویسنده: آرمان سعیدی - ۱۳۸٥/٧/۸

می خواستم در مورد عمه ام برایتان بگویم

او الان در استرالیا است

اینجا که بود تا دو تا مطب داشت

شغلش هم داخلی اطفال پوست بود

و کار هامیوپتی هم میکرد

عمه من دکتر عمومی بود

یه یک عالمه هم مدرک پزشکی و غیر پزشکی داشت

و مدالهای زیادی از شنا داشت

آخه اون ناجی غریق بود

عمه من برای ادامه تحصیل به استرالیا رفته است

راستی اون دکتر من بود و وقتی بیمار می شدم به من داروی هامیوپتی می داد

من هر وقت نصفه شب مریض می شدم او را بیدار میکردم تا به من دارو بدهد

البته عمه طبقه دوم خانه ما با مامان بزرگ و بابا بزرگم زندگی میکرد

وقتی او را بیدار میکردم میگفت : توله بز دیگه چی شدی ؟

هر وقت یه کم مریض میشدم یا اصلا نمیخواستم بروم مدرسه برای من گواهی می نوشت

روزی که خروس چشمم رو نوک زده بود عمه ام به من دارو داد تا خوب شدم

و عید نوروز پیک بهاری را با من خیلی زود حل کرد تا من بتونم بازی کنم

الان برایم یه مداد اتود و یک کتاب نقاشی فرستاده است

من خیلی او را دوست دارم و دلم برایش تنگ شده

 

نظرات ()



 
نویسنده: آرمان سعیدی - ۱۳۸٥/٥/۱٤

من این چند روز داشتم زبان میخوندم و کلاس می رفتم

سه شنبه فاینال من بود

هنوز نمیدونم نمره ام چند شده فردا میفهمم

من تابستان کلاسهای مدرسه ادب میروم

کلاس شنا کلاس نجوم کلاس کاردستی

کلاس نجوم خیلی خوش میگذره

این هفته قرار است برای ما تلسکوژ هم بیاورند

این بود برنامه تابستان من

 خداحافظ

آرمان

نظرات ()



 
نویسنده: آرمان سعیدی - ۱۳۸٥/٤/٧

سلام

ببخشید که این چند روزه وبلاگ ننوشتم ولی کار های زیادی کردم که میخوام براتون بگم اول رفتم بابل اون جا بازی هام روکردم  من به هوای اون جا حساسیت داشتم و هر شب انقدر  سرفه میکردم که احساس خفگی بهم دست میداد  تا این که مادرم امد مادرم که امد مرا بر د به دکتر دکتر به من چند داروی حساسیت داد و توصیه کرد زیر درخت نروم تو جنگل نروم ودریا هم برایم سم است

فردای آن روز رفتیم ویلای پدربزرگم انجا محوطه اش پراز دار و درخت بود دریا رفتیم خوش گذرونی هامو  هم  کردم البته داروهام رو هم خوردم ها فکر های بد به سرتون نزنه بعد از چند روز امدم به بابل مامان بابام رفتند تهران و من چند روز دیگه هم در بابل ماندم بعد از چند روز من به همراه مادر بزرگ و پدر بزرگم به تهران رفتم     

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »